تبليغاتX
خانوم مهندسا
خدايا;رحمتي کن تا ايمان نان و نام برايم نياورد، قوتم بخش تا نانم و حتي نامم را در خطر ايمان افکنم.(دکتر شريعتي)
راسته که ميگن تاريخ تکرار ميشه...
راسته که ميگن خدا نيازي به آوردنه روش هاي جديد واسه امتحانه آدما نداره و همون روش هاي قديمي هنوزم جواب ميده...
آخه ادماي امروزي زيادي ادعاشون ميشه و وقتي حرفه قديمي ها رو بهشون ميزني، اونا رو مسخره ميکنن و يه
لبخنده تمسخر اميزي هم به شما ميزنن...
شايد از زمان پيامبر 1400سال ميگذره،ولي واسه ما انگار همين ديروز وامروزه...
تو زمانه انتخابات که چشممون به جماله(مير زبير موسوي)و (طلحه هاشمي رفسنجاني) روشن شد و حالا هم (ابوموسي کروبي)!!!
واقعا دیشب که کروبي رو تو جمع مخالفين فلسطين و طرفداران اسرائيل ديدم نا خدا گاه ياده صفحاتي از کتابه تاريخم افتادم
 که هر وقت بهش ميرسيدم ميخنديدم!!ياده ماجراي 300ميليون تومني افتادم که در جريانه مناظره ها آقاي احمدي نژاد پاپيچه کروبي شد و هيچ جوابي هم نگرفت...
دستم به نوشتن نميياد...

..........................
 از همه کساني که رو پستم نظر دادن تشکر مي کنم.به جونه خودم فرصت ندارم بهتون سر بزنم.شرمنده...


 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم شهریور 1388ساعت 5:32  توسط لیلا | 
چرا "حضرت آیت الله محمدی گیلانی" نشان درجه یک عدالت را گرفت؟؟؟

 چیزی که هرگز در رسانه ی ملی و هیچ جای دیگر مطرح نشد.....!!! دلایل زیادی واسه اینکه من این مطلب رو بنویسم وجود داشت اما چیزی که یک علاقه مازاد تو من ایجاد کرد، همشهری بودن من با آیت الله گیلانی بود.چون ایشون هم اهل شهرستان رودسر هستن... آیت الله محمدی گیلانی از همون سال های آغازین انقلاب به طور موثر در عرصه ی قضا حضور داشتند.ایشون رئیس دیوان عالی کشوری، یعنی بالاترین مقام قضائی بودند که عادل و عالم و عامل بودنه ایشان سبب ستایش کردنه اطرافیانشان بود و هست.... اما خب... آقای شاهرودی هم 10 سال ریاست قوه ی قضائیه را دارند!!! قاضی های بسیاری در کشور هستند که تمام عمرشان را در راه عدالت خرج کرده اند، اما چرا آیت الله محمدی گیلانی؟؟؟ اینو اونایی بخونن که چارچنگولی و بی عدالتانه دارن از کارهای خلاف فرزندانشون حمایت می کنند و حتی بقیه رو هم از نفوذ فرزندانشون می ترسونن و تهدید می کنند!!!(گوش آقای هاشمی رفسنجانی کر...) در خرداد سال 60 که منافقین در کشور آشوب به راه انداحته بودند(مثله خرداد 88)، عده ی زیادی از منافقین دستگیر شدند که پسر آیت الله محمدی گیلانی هم از جمله ی آنها بود... در آن زمان، برخلاف امروز، که فرزندانه خواص!! اجازه ی انجام هر کاری از جمله دست بردن به پول نفت را دارند!!!، ظاهرا فرزند آیت الله محمدی گیلانی باید به دلیل داشتن چنین پدره عادلی این پنبه رو از گوش خود بیرون می آورد... حضرت آیت الله محمدی گیلانی حکم اعدام پسر خود را صادر کرد!!! بله....جائی که احساس مسئولیت در برابر خدا، نمیتونه جای خودشو به روابط ها و ریاست ها و صندلی ها بده... البته آقای رئیس جمهور در دیدار با آیت الله محمدی گیلانی فقط اشاره ای به این موضوع کردند که نکند به بعضی" طلحه" ها و "زبیر" ها بر بخورد.ایشان گفتند:" آیت الله محمدی گیلانی عدالت را از خودشان آغاز کردند"... به امید روزی که به آقای هاشمی رفسنجانی هم نشان درجه یک عدالت بدن...البته فکر نکنم عمره ما کفاف بده!!!

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 9:58  توسط لیلا | 

چند روز پیش داشتیم خاطرات ترم اولمونو واسه یکی از بچه ها که تازه مهمان دانشگامون شده بود تعریف می کردیم تا بیشتر با بچه های کلاس آشنا بشه.رسیدیم به یکی از خاطرات خنده دار کلاس زبان عمومی...استاد رسیده بود به مبحث سرنام یا نام های اختصاری.گفت مثله لیزر.یکی از بچه ها پرسید که ایدز مخفف چیه؟استادم گفت که نمیدونمُُُُُُ، میتونین در بیارین؟

استاد شروع کرد به درس دادن...چند لحظه بعد یکی از بچه ها گفت:"استاد..استاد(تکه کلامشه) فهمیدم چیه..."نگو طرف sms زده بود از داداشش پرسیده بود.حالا داداشش کیه؟استاد برق دانشگاه خودمون.دوستاش هی می گفتن که داداشش دکترا داره و استاده و...از این حرفاااااااا.پسره شروع کرد به خوندن و استاد رو تابلو

مینوشت:

Immune


Deficiency


Syndrome


Avalesho.... 

استاد پرسید:چی؟

پسره با لهجه انگلیسی گفت:Evaleshow

استاد گفت:من که این همه زبان خوندم همچین واژه ای به گوشم نخورده!!!حالا چرا

A آخر اومده؟؟!!!

تو این گیرو دار هم دوستاش هی میگفتن که داداشش فلانه و بهمانه و...

استاد کوتاه اومد و ادامه درس رو داد.

دو دقیقه بعد ته کلاس از خنده منفجر شد......

بعد از کلی خندیدن استاد ازشون پرسید که بگین واسه چی می خندین؟

تازه فهمیدیم ماجرا از چه قرار بوده............

داداشش سه تا کلمهI و D و S رو میدونست ولی A رو نمیدونست.واسه همین اول

اون سه تا رو نوشت،آخرشم چون فینگلیش بود نوشت که :Avalesho nemidonam.

پسره Avalesho رو Evaleshow خونده بود.....یادمه استاد کلی خندیده بود.....

خیلی جالب بود.پسره با اون همه ادعاش.....

آره.....Evaleshow

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 15:25  توسط مائده | 
  راستش میدونم که رسم به پاک کردن مطلبی نیست.. .

ولی با عرض معذرت این شعر رو پاک میکنم به خاطر....

به خاطر.....بهارم

..........................................................................

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 9:10  توسط لیلا | 

بعد از یک سال انتظار و به لطف 4 روز تعطیلی خدا قسمت کرد که هفته پیش به اتفاق خونواده بریم به زیارت حرم امام رضا (ع) .زیارت امام رضایی که اگه سفر دور دنیا رو هم بهم بدن باهاش عوض نمی کنم.خیلی قشنگ بود و مثل همیشه عاشقانه...

همیشه قشنگ ترین لحظه تو تمام دفعاتی که به مشهد میرفتم، دیدن گنبد طلای امام رضا از راه دور بود که امسال تصمیم گرفتم این لحظه قشنگ رو بین همه اونایی که دوسشون دارم و البته دلشون پیش امام رضا بود تقسیم کنم.(sms)لحظه ای که فضای ماشین تبدیل شد به: عشق و اشک و سکوت....

هر چقدر که دیدن حرم امام رضا از تلویزیون دل رو میبره، هزاران برابر دیدن حرمش از نزدیک آدمو عاشق میکنه.همیشه حس قریبی نسبت به مشهد و امام رضا دارم.این حس قریب، یادگار حس لطیف کودکانه ی من ، از 6 سالگیه که  برای اولین بار و البته به صورت غیر منتظره به مشهد رفتم...

خیلی خیلی شلوغ بود، ولی خیلی هم خوش گذشت.خصوصا اون روزی که بابا اینا رفتن جاهای دیگه ی مشهد رو بگردن و من تنها رفتم حرم.دو رکعت نماز دقیقا رو به ضریح امام رضا به نیابت از  یه نفر خوندم که خیلی خیلی به خودمم چسبید.چون تو اون شلوغی یه فضای دو در دوی ممنوعه بود که میله هایی به ارتفاع 70سانت زده بودن،ولی من رفتم پشت میله ها و نماز رو خوندم.حالا نگین که چون ممنوعه بود پس نمازتم باطله هااااااااا...ممنوعه بود چون کسی نمیتونست اون ور میله ها بره...

خلاصه مثل همه سفر ها این سفر هم تموم شد، ولی بر خلاف بقیه سفر ها خیلی چسبید.واقعا بعد ار امتحانای ترم نیاز داشتم که یه حال و هوایی عوض کنم.

تا یادم نرفته از طرف خودم و خونواده و بالاخص بابام یه تشکر ویژه داشته باشم از همه اونایی که با چراغ زدن و و گردوندن دستشون تو مسیر راه به ما فهموندن که جلوتر پلیسه،وگرنه با سرعت 140 تا و 120 تا،  کمه کمش 500 باری جریمه میشدیم....از دست این بابا!!!

امیدوارم که خدا همیشه سعادت زیارت قبر امام رضا و از همه مهمتر زیارت خونه ی پاک خودشو نصیبمون کنه.البته با دوستام(مائده جون و سمانه خانوم) و همچنین بچه های دانشگاه آزاد لاهیجان که خیلی دوسشون دارم و هنوز خاطره دو ترم بودنه باهاشون از یادم نرفته.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 10:0  توسط لیلا | 

 

امروز شهادت امام رضاست. خوش به سعادت اونايي كه الان مشهد هستن و از نزديك با امام رضا(ع) درد دل مي كنن. مثل ليلا خانوم ما كه به آرزوش رسيد و اين روزا ﭙيش امام رضاست و قول داده كه براي ما هم دعا كنه. انشاالله خدا قسمت همه ما كنه كه بريم ﭘابوس حرمش...

اين روزا وقتي مي بينم كه حرم امام رضا چقدر شلوغه از طرفي خوشحال مي شم كه مي بينم مردم ما اين قدر، قدر امام خوبمونو مي دونن، حرمتشو نگه مي دارن و نمي ذارن حرمش خالي بشه. از طرفي  هم دلم مي گيره كه امام ديگمون تو بقيع اينقدر غريبه. سه شنبه شهادت امام حسن(ع) بود و ما مردم ايران فقط مي تونستيم از دور اشك بريزيم و غصه بخوريم كه چرا امام حسن بايد تو وطنش اينقدر غريب باشه. چرا بايد هنوز يه قبر خاكي داشته باشه. گاهي وقتا با خودم فكر مي كنم كه اگه امام حسن هم تو ايران بود، براش يه ضريح و حرمي درست مي كرديم كه شايسته امام معصوم باشه و اينقدر به ﭙابوسيش مي رفتيم و حرمشو شلوغ مي كرديم كه ديگه كسي نگه امام حسن غريبه. از همين راه دور براي امام بزرگوارمون سلام و صلوات مي فرستيم و امروز رو كه شهادت ﭙسر گرامي ايشون امام رضا(ع) هست بهشون تسليت مي گيم.  " اللهم صل علي محمد و آل محمد"

به اميد ظهور فرزندش....

اللهم عجل لوليك الفرج.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 13:57  توسط مائده | 
با عرض معذرت اسم وبلاگ ما همون خانوم مهندسا مي مونه،چون كلي خاطره واسمون داشت.البته توصيه دوستان رو هم گوش كرديم كه زوده از الان محافظه كار بودن...
خلاصه از همه دوستاي عزيزمون مي خوايم كه ما رو با همون اسم خانوم مهندسا لينك كنن.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 20:53  توسط مائده | 

یکی دو تا درد نداریم که....

حرص خودتو بخور...

حرص داداشتو بخور...

حرص آجیتو بخور...

حرص دوستاتو بخور...

حرص...

.

.

حالا فکر کنین من چند کیلو شدم؟؟!!!

شوخی می کنم.هر کی منو میشناسه میدونه که واسه دوستام از جونم میذارم و اصلا هم ناراحت نمیشم ،حتی اگه یکی قدرمو ندونه!!!

بگذریم از این ترانه های درد...

چند وقته دیگه امتحان ارشده و ماهم تا دلتون بخواد دوست و آشنا داریم که امتحان ارشد دارن.آدمایی که امتحان ارشد رو سپر خودشون درست کردن و البته ابزاری واسه توجیه تمام بی وفایی هاشون....(فکر کردین به همین راحتی از این ترانه های درد می گذرم؟؟)

اینقد این دوستان آه و ناله کردن و التماس دعا داشتن که ما هم واسه دله کوچیکشون تصمیم گرفتیم این پستمونو تقدیم اونا کنیم...اسم یه سری از دوستان رو که به وبلاگمون سر میزنن مییاریم و واسه بقیه هم ...

برای همشون(همشون) آرزوی موفقیت دارم و امیدوارم که خبر قبولیه همشونو از زبون خودشون بشنوم.

امیدوارم هر کس به اندازه زحمتی که کشیده توقع داشته باشه و اگه هم قبول نشد، بشینه واسه ساله بعد بخونه وعقدشو هم رو زن گرفتن خالی نکنه!!! خودش عرضه ی کاری رو نداره واسه چی بابای بیچارشو به دردسر میندازه...

البته بجز داداش جونیم که" تمام نا تمامش تموم شد" و نجمه جون که استثناء میشه...

اسامی ملتمسین:

داداش جونیم (برق):امیدوارم دانشگاه ما قبول بشی که حداقل هر هفته ببینمت، نه سال تا سال!!

سعید- قفس آزاد (برق): بالاخره "فرمودم"!!! فکر کردی می خواستم قبولیتو تضمین کنم که اشتیاق داشتی زودتر این پست رو بذارم؟!

نجمه (شهرسازی):از اول دی رفتی ولایتتون،نیشابور، واسه خودت خوش گذروندی،ما موندیم و امتحانا... باید قبول بشییا!!

وحید - نفسی تازه (عمران): شما خوبـــــــــــــــــــــی؟ "لیلی" چطوره؟این چند وقته رو کمتر "بیابون" برو، بشین درستو بخون، باشه؟

علی آقا (معماری) : .....

اگه هر کدوم از این بچه ها حرفی، درددلی ، چیزی... دارن، به نظرات خصوصیمون بفرستن تا ما زیر اسمشون اضافه کنیم.

با آرزوی موفقیت برای همتون.براتون دعا میکنم.

**********************************

به قول رهگذر:"بعد نوشت"!!!!

دیشب از اخبار با خبر شدیم که مجلس مصوبه ای رو تصویب کرده که به موجب آن(چقدر رسمی):

"بکار بردن لفظ دکتر و مهندس بدون ارائه ی مدرک معتبر خلاف قانون بوده و مجازات در بردارد!!! "

ما هم گفتیم تا هیچکی نفهمیده اسم وبلاگ رو عوض کنیم.شما هم انگار هیچی ندیدین. باشه؟

البته خیلی وقت بود که می خواستیم اسممونو عوض کنیم....

به این ترتیب....

به این ترتیب اسم وبلاگ ما از "خانوم مهندسا" به "وقتی که درخت هست، پیداست که باید بود" تغییر می یابد.

مبارکمون باشه..

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 15:56  توسط لیلا | 

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت،

سرها در گریبان است.

کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن

و دیدار یاران را.

 

نگه جز پیش پا را دید،نتواند،

که ره تاریک و لغزان است.

 

وگر دست محبت سوی کس یازی،

به اکراه آورد دست از بغل بیرون

که سرما سخت سوزان است.

 

نفس کز گرمگاه سینه ات آید برون،

ابری شود تاریک،

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت.

نفس کاینست،پس دیگر چه داری چشم

ز چشم دوستان دور یا نزدیک؛

 

مسیحای جوانمرد من!ای ترسای پیر پیرهن چرکین

هوا بس ناجوانمردانه سرد است...آی...

دمت گرم و سرت خوش باد!

سلامم را تو پاسخ گوی،در بگشای!

منم من،میهمان هر شبت،لولی وش مغموم.

منم من،سنگ تیپاخورده رنجور.

منم،دشنام پست آفرینش،نغمه ناجور.

نه از رومم،نه از زنگم،همان بیرنگ بیرنگم.

بیا بگشای در،بگشای دلتنگم.

 

حریفا!میزبانا!میهمان سال و ماهت

پشت در چون موج می لرزد.

تگرگی نیست،مرگی نیست،

صدایی گر شنیدی،

صحبت سرما و دندان است...

چه می گویی که بیگه شد،سحر شد،بامداد آمد؛

فریبت می دهد،بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست.

 

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت.

هوا دلگیر،درها بسته.

سرها در گریبان،دست ها پنهان،

نفس ها ابر، دلها خسته و غمگین،

درختان اسکلت های بلور آجین،

زمین دلمرده،سقف آسمان کوتاه،

غبار آلوده مهر و ماه،

زمستان است.

"مهدی اخوان ثالث" 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 0:32  توسط مائده | 
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 0:7  توسط لیلا |